سلام
گاهی دلم می خواد بدانی حالم چگونه است اغلب دلم برایت تنگ می شه هر لحظه یک بار تنفست می کنم .
نمی دونم چرا فکر می کنم آسمان عاشق دریاست مثل قصه ی خورشیدو ماه که بر خلاف خیلی از افسا نه ها از روی عشق به هم نمی رسن فکرش رو بکن اگه خورشیدو ماه به هم می رسیدند چه قدر قلب ها باید قربانی در آغوش کشیدن این دو معشوق می شدند.
آن دو می سوزند تا ما نسوزیم.
می دونی : واسه یه لبخند نازت ، جرقه ی یه نگا تو با هزار تا دنیا عوض نمی کنم ، دلم می خواد زمین و آسمون و سیاره ها وستاره ها آواره شن رو تک تک آرزوهام اما نگاه قشنگ تو، تو مسیر زندگی حتی یه خراش کوچیکم بر نداره
الهی آرزو هات تو گرمای زندگی برسند و کال نمونن
سفر برایم هیچ چیزبه جز دلتنگی ندارد. اما زندگی به من آموخت......... برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز، باید قدری از آن دور شد!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:55  توسط سحر
|
زندگی پر از سؤاله می دونم
رسیدن به تو خیاله می دونم
تو میگی به زودی ماله من میشی
اما موندنت محاله می دونم
تو میگی شبا دعامون می کنی
چشمه ی چشات زلاله می دونم
توی اسمون سر نوشت ما...
ماه کاملم هلاله می دونم
تو می گی پرنده شیم بریم هوا
غصه ی ما دوتا باله می دونم
چشم من پر از غم نبودنت
دل تو پر از ملاله می دونم
طاقتم دیگه داره تموم میشه
صبر تو رو به زواله می دونم
اون درخت سیب ارزوهامون
پر میوه های کاله میدونم
اره میری و نمی پدسی که این
دل عاشق در چه حاله می دونم
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:35  توسط سحر
|
چشم من گم شد و تو پنجره ها نيومدي
گفته بودم واسه خاطر خدا نيومدي
يکي گفت شباي مهتاب بشينم دعا کنم
بالا رفت دستاي من واسه دعا نيومدي
واسه تو نوشته بودم که دلم ديوونته
تو گذاشتي به حساب يه خطا نيومدي
يکي گفت اول راه سخت مجنوني هنوز
سر گذاشتم به دل بيابونا نيومدي
نذرمو نوشتم رو گلا تا يادم نره
نذرا رو يکي يکي کردم ادا نيومدي
گفته بودم يه کسي بياد بگه آخرشه
لااقل بيا براي يه نگا نيومدي
گفته بودن بيا از عشق تو ديوونه شده
لااقل براي خاطر شفا نيومدي
آشنا ترين غريبه اي توي قصه هاي من
منو کشتي تو غريب آشنا نيومدي
چه بياي وچه نياي من سرحرفم مي مونم
تاخيراتو مي ذارم پاي وفا نيومدي
نميگم بيا اگه دوست نداري بياي نيا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:25  توسط سحر
|
دلم تنگه واسه دیدن چشمات واسه اون اشکاو لبخنداو حرفات
واسه اون عشقی که می گفتی تو پاکه.همونی که توش هلاگه
عشق من دیگه تموم شد
دل من دوباره خون شد
بعد رفتنت دوباره.خونه دلم
بی ابو دون شد
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 23:22  توسط سحر
|
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 23:18  توسط سحر
|
این دل اگر کم است بگو سر بیاورم
یا امر کن یک دل دیگر بیاورم
خیلی خلاصه عرض کنم:دوست دارمت
دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم
از کتف اشیانه ی خود برای تو
باید که چند جفت کبوتر بیاورم
از هم فرو نپاش برای بنای تو
باید بلورو چینی و مرمر بیاورم
وقتش رسیده این غزل نیم سوز را
از کوره های خود_خوری ام در بیاورم
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 23:13  توسط سحر
|
قصه نویس غصه ها از کوچمون پرزدوبود واسه فرار ازغصه هاش به هر کجا سر زده بود
جغد سیاه کوچمون انگاری عاشق شده بود
قاصدک رو طاقچمون رنگ شقایق شده بود
مادر بزرگ مهربون طاقت غصه نداره طاقت تنها موندن و قلب شکسته نداره
غصه نویس قصه ها .غصه داره. شادی داره
عاشق دل خسته داره یه کمی ازادی داره
قصه نویس کوچمون خاطره هاش خیالین گفته همین نزدیکییا مال همین حوالین
غصه نویس قصه ها به غصه هاش سر زدو رفت
تو غربت ترانه هاش با بی کسی پر زدو رفت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 2:17  توسط سحر
|
همیشه اون کسی رو که فکر می کردی یه روز خوب و سبزو بهاری می یاد
وبه تو میرسه و دستاشو تو دستت می ذاره............
یا اصلا نمی یاد و دستاتو خالی می ذاره یا توی یه روز سردو خسته کننده از
میون گردو غبار میاد تا تو از انتظارت پشیمون بشی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:54  توسط سحر
|
غریبی در دلم بیداد تا کی!
چشم خیس سحر بیداد تاکی!
غم دیرینه ی صد پرده من.دلم را می کند سرگشته تاکی!
برای دیدن روی مه یار...کنم دیوانگی بسیار تاکی؟!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:45  توسط سحر
|
کاش می شد با این ترانه دلتو بدست بیارم
با رسیدن به دل تو سختی ها رو جا بزارم
کاش می شد گرمی دستات مال من باشه همیشه
بی تو من تنهاترینم چی میشه بیای چی میشه
تویه اشنای دوری که برام خیلی عزیزی
تو برام سنگ صبوری توی دنیا همه چیزی
سرزنش نکن دلم رو طفلکی پای توگیره
اگه عاشقش نباشی یه روزی از غصه می میره
بذار گم بشم تو چشمات.بذار عاشقت بمونم
بگو عاشق من هستی دوست دارم اینو بدونم
لحظه ی رسیدن تو ناامیدی رنگ می بازه
ارزو می یادو با عشق لحظه هامو میسازه
وقت دیدن نگاهت نکته ها ترانه می شن
لحظه ها مات حضور عاشق همیشه می شن
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 20:15  توسط سحر
|